تبليغاتX
كو نگار من؟

كو نگار من؟

بالای تخت "یوسف کنعان" نوشته بود هر یوسفی که یوسف زهرا نمیشود

ببخشيد ! شما محبوب مرا نديده‏ايد؟

عادت كرده‏ايم كه بگوييم منتظريم.
عادت كرده‏ايم بعد از هر صلواتمان بگوييم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» يا اين ‏كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانيم.

حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى‏كنيم.
آنقدر در اين آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ايم كه يادمان رفته مدينه فاضله يعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر يك قتل، يك تصادف مرگبار يا يك سرقت را بشنويم.

مثل اين‏ كه اگر پنج‏شنبه‏ها منتظر نباشيم، يكى از كارهاى روزمره‏مان را انجام نداده‏ايم. يا فكر مى‏كنيم اگر صبح‌هاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنيم، از دوستانمان عقب مانده‏ايم.

آخرين بارى كه صبح جمعه بيدار شديم و از اين‏ كه «او» نيامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزيزى مى‏گفت: «خيلى وقت‌ها منتظريم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داريم، يا نامه‏اى كه بايد مى‏رسيده و نرسيده؛ يا كسى كه بايد مى‏آمده. چند بار از اين دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستيم، داشته‏ايم؟ ... يك جاى كار مى‏لنگد.» راست مى‏گفت. يك جاى كار مى‏لنگد ...

چند روز قبل، مرد نابينايى را ديدم كه كنار خيابان ايستاده بود.
نه به ماشين‌هايى كه برايش بوق مى‏زدند توجه مى‏كرد، نه به آدم‌هايى كه مدام به او تنه مى‏زدند. پسركى كنارش ايستاد. زير گوش پيرمرد چيزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد.
و بعد، پسرك با نرمى زير بازوى پيرمرد را گرفت تا او را از خيابان بگذراند.
به وسط خيابان كه رسيده بودند، ديدم لب‌هاى پسرك مدام تكان مى‏خورد و بر لب‌هاى پيرمرد هم لبخندى نشسته. خيابان شلوغ بود و چند دقيقه‏اى طول كشيد تا از عرض آن گذشتند. و در اين مدت پيرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى‏كردند و مى‏خنديدند.
به سمت ديگر خيابان كه رسيدند، پيرمرد دست پسر را از بازويش جدا كرد و به سرعت به سمت لب‌هايش برد و بوسيد ... پسرك مات و مبهوت به پيرمرد كه عصازنان دور مى‏شد، خيره شده بود ...
من هم مات شده بودم.
پس از چند لحظه‏اى كه به جاى خالى پيرمرد خيره شده بودم، به خودم آمدم.
صداى بوق ماشين‌ها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنياى بى‏رحم اين زمانه، پيرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسيده، دست كمك به همنوع، دست «بنى‏آدم اعضاى يكديگرند» را ...

مى‏بينى چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ايم؟ از اين روزهاى روز مرگى، از روزهايى كه با ديروز و فردايمان تفاوتى ندارند، خسته‏ام ...

چند وقت قبل ـ جايت خالى ـ ميهمان امام رضا عليه السلام بودم. يكى از شب‌ها، با حال و هواى غريبى، گيج و منگ، تن به سينه سرد ديوار داده، به ضريح، چشم دوخته بودم.
دخترى كنارم نشسته بود.
چادرش را تا روى صورت كشيده بود و با خود زمزمه مى‏كرد: «يا وجيها عندالله، إشفع لنا عندالله» يك ‏نفر بلندبلند صلوات مى‏فرستاد و كسى آن طرف‏تر خوابيده بود...
از سمت ديگر ضريح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضريح حركت مى‏كردند، يكصدا شروع به خواندن كردند:

«اى خداى من اومدم دعا كنم از ته دلم تو رو صدا كنم

اى خدا منم دارم در مى‏زنم يه شب اومدم به تو سر بزنم ...»

با همين نواى دلنشين تا نزديك ضريح آمدند و ايستادند؛ دست بر سينه و سرشار از حس احترام:

«... اومدم امشبو منت بكشم چه كنم، خيلى خجالت مى‏كشم

هميشه كرامت از بزرگ‏تر است پيش تو دست پر اومدن خطاست.»

همه آدمها مى‏گريستند، همه آنهايى كه خواب بودند و يا بيدار ...»

تضرع عاشقانه‏شان كه به پايان رسيد، گلهايشان را به ضريح هديه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: «اللّهُمَّ كن لوليّكء الحجة‏ بن الحسن ...»

نمى‏دانم چرا نام زيبايش، گونه‏هايم را نيلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غريب شروع به زمزمه كردند:

«اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى ياد ما هم باش!
نجف رفتى، كاظمين رفتى، كربلا رفتى، ياد ما هم باش!
مدينه رفتى به پابوس قبر پيغمبر، مادرت زهرا ...

و دور شدند. ناخودآگاه نيم‏خيز شدم. مى‏خواستم دنبالشان بروم، بگويم: «ببخشيد آقاى محترم! شما يك مرد ميانسال را نديديد؟ مى‏گويند نشانش يك خال هاشمى است و يك شال سبز. شنيده‏ام مانند جدش، يتيمان را از محبت سيراب مى‏كند و همچون سيدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه اديان، موعود مى‏نامندش...
ببخشيد ! شما محبوب مرا نديده‏ايد؟»

منبع:
مجله موعود، شماره 47 .

منتظر مي مانم تا بيايي..

او خواهد امد...

مي ايد

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 14  توسط شيداي او  | 

ماه رمضان مبارک.

سلام اقا

اقا ماه رمضون امسالم رسید همیشه واسه ماه رمضون ذوق وشوق دارم

مثل بچه ها که واسه  عید ذوق وشوق دارن

اما اقا یاد گرفتم توی ماه رمضون همیشه موقع افطار  وقت سحر اولین چیزی که از

خدا بخوام ظهور شما باشه اما نیامدید.

اما مگه میشه یه مسلمون هر چند که روسیاه هم باشه نا امید بشه.

نه اقا من هنوز امیدوارم بازم  دعا می کنم.

اقا بیا .

اللهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 19  توسط شيداي او  | 

جمعه هایی که نیامدی

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
حریر آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر عصر نه غروب شد نیامدی

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 19  توسط شيداي او  | 

مسافری که نیامد...

خدا کند که بیاید مسافری که نیامد
و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد
دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را
غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد
همیشه غربت اینجا فقط نصیب دلم شد
شریک غربت من کو؟مهاجری که نیامد
شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی
دعا کنیم که بیاید ،مسافری که نیامد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 15  توسط شيداي او  | 

کسی می آید

نيمه شعبان است
وصداي سبز پاي بهار مي آيد
زمزمه روشن عندليبان وصل مي وزد
نبض حضور منتشر شقايق در رگه هاي خشك غيرت زمين مي تپد
و از مجمع اهل بيت گل سرخ ، رايحه دلاويز ديگري جاده هاي خاكي زمان را خوشبو مي دارد

 در کنارمان است

 

چراغ قلب حرم ! آفتاب كعبه كجائي ؟ نگاه كعبه به در مانده تا به كعبه درآيي .اللهم عجل لوليك الفرج

کسی می آید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 12  توسط شيداي او  | 

می آید

ای منتظران گنج نهان می آید

                            آرامش جان عاشقان می آید

بر بام سحر طلایه داران ظهور

                            گفتند که صاحب الزمان می آید

ذخيره الهي!

 

 

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن

یه سرم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

مگه چیزی کم می شه یه رو سیاه نگات کني

با یه قطره کم نمی شه آب دریا آقاجون

 

آب زنید راه را بوی نگار میرسد         مژده دهید باد را بوی بهار میرسد

میلاد یوسف زهرا بر همگان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 12  توسط شيداي او  | 

ما غائب و او منتظر ماست ...

گـفتـم که خـدا مـرا مـرادی بفـرسـت
طــوفـان زده ام راه نجـاتـی بفرسـت
فــرمـو د کـه بـا  زمـزمـه  یـا مـهـــدی
نـذر گـل نرگــس صـلـواتی بـفــرسـت

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 11  توسط شيداي او  | 

اقا بیا...

 

اقای من صبر تا به کی... این جمعه نیز تمام شد.

 

اقا دلم تنگه برات....

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 20  توسط شيداي او  | 

شاید این جمعه بیاید ...

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 19  توسط شيداي او  | 

بي تو تنهام.

مولاي من...

خجالت مي كشم كه خودرا عاشق ودلباخته ات بنامم...

اما اميدوارم كه مرا بپذيري...

حرفهاي ناگفته اي دارم كه ماه هاست مي خواهم بر روي كاغذ

بياورم ولي
نمي توانم

كه اگر بگويم وبنويسم طومار درازي خواهد گشت كه ياراي تحمل

غم ها را ندارم


ونمي دانم كه به من گوش مي دهي؟

حرفهاي دلم رابشنو كه من سخت
"تنها هستم"








+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 18  توسط شيداي او  |